كلبه عشق

 
نغمه های رهگذر

خدایا در کلبه حقیرم چیزی دارم که تودر بارگاه کبریایی خود نداری من چون تویی که تو چون خودی نداری

  تماس با من

اینجا

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غياب

  بچه باحالها

جنبش دانشجویی

لينك دوم

لينك سوم

  صاحبخونه



گروه وبلاگنویسان ایرانی


مژگان بانو


Danshjoo List




 فقط به خاطر تو


Avaye Dele Man O To

کافه بلاگ 
 

 

یاران عاشق
هم دانشگاهیهایم
مثلث 4 گوش
میدیا جون
فائزه خوبم
ماجراهای من و مدرسه
ورود دختر ها و پسرها ممنوع
تا مرز رهایی
سکوت عین زوال
**shetakhteh**

وبلاگهای زیبای شعر
alone_in_the_world
انوش عزيزم
کانون صبا
مثل قطره
وبلاگهای علمی و اطلاعاتی
رب النوع رایانه



 
 

 

۱۳۸٦/٩/٩

رویا

 

یا هو

و باز من .....ومن باز ....و باز کلبه ای به نام عشق .....و آسمانی به یاد تو ....و دستخطی به شوق تو.....

وقتی تو رسم زندگی قصه که تکراری بشه باز میشه دنیا سوت و کور

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٦/٤/٢٧

بيا يک لحظه با ما باش

 

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من                     بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ایدل کلید استجابت را                     بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش          بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

اگر درها برویت بسته شد دل برمکن بازآ                   در این خانه دق الباب کُن واکردنش با من

 به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی            طلب کن آنچه میخواهی مهیّا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را                بیاور نیک وبد را جمع و منها کردنش با من

 چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن              غم فردا مخور تأمین فردا کردنش با من

 بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان                 بخوان این آیه را تفسیرو معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت                تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٦/٤/٢٤

راستی خداحافظی چه رنگیه

 

خداحافظی گریه در یک غروبه

خداحافظی رنگ دشت جنوبه

خداحافظی درد یک کوله باره

خداحافظی ناله ی یک قطاره

یک خط یادگاری رو دیوار نوشتم

دلو جا گذاشتم

بریدم

گذشتم

دو تا قطره اشک رو یک شیشه حیرون

یکی گریه ی من یکی مال بارون

چقدر غمگین جاده

چه بی رحم رفتن

جدا می شم از تو

جدا میشی از من

یه قلب مسافر

یه مرغ مهاجر

با یک دفتر از خاطرات قدیمی

جدا می شه از لحظه های صمیمی

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٦/٤/٢٢

اسير

 

يا لطيف

ترا می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگيرم

تويی آن آسمان صاف و روشن

من اين کنج قفس٬ مرغی اسيرم

 

ز پشت ميله های زرد و تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فکرم که دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر به سويت

 

در اين فکرم که در يک لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگيرم

 

در اين فکرم من و دانم که هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

زپشت ميله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد برويم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آيد به سويم

 

اگرای آسمان٬ خواهم که يکروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم کودک گريان چه گويم

ز من بگذر٬ که من مرغی اسيرم

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٦/٤/۱۸

متولد ماه تير

 

هو الباقي

و باز سلام سلامي به وسعت تنهايي يک مرد عاشق

هنوز گاهي در عبور نگاهت گم ميشوم بي آنکه بفهمم کدامين کوچه پلکت را اشتباهي ورق زدم

نمدانم شايد گاهي لازم است آدمها چيزي ، کسي ، يا حرفي را گم کنند

شايد لازم است چيزي ، کسي ، يا حرفي را فراموش کنند

شايد لازم است بارها به خود بگويند تولدت مبارک حال آنکه تنها يکبار به دنيا آمده اند بي هيچ تحولي!

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٦/٤/۱

نه اين قرارمون نبود

 


نه اين قرارمون نبود

تو بي خبربري

من خسته شم كه تو

بي همسفربري

نه اين قرارمون نبود

من رنگه شب بشم

تو سرسپرده شي

من جون به لب بشم

باور نمي كنم اين توخوده تويي

اين توكه ازخودش بي خود شده تويي

باورنمي كنم عشقه مني هنوز

گاهي به قلبه من سرمي زني هنوز


پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٥/٧/٢۸

دوست

 

 يا لطيف

یکبار خواب دیدن تو

به تمام عمر می ارزد

        پس نگو!...

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست که

                                                           قبول ندارم...

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل دریاست                     تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم...

و تا کنون هر چه باشد ... باشد ...

دوستت خواهم داشت                      بیشتر از دیروز

باکی ندارم             از هیچ کس و هر کس          که تو را دارم

                   عزیزم......

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٥/٦/٢

بازگشت

 
سلام مدتي بود كه نبودم .دليلش اين بود كه شايد خودم را و كلبه ام را فراموش كرده بودم حال برگشتهام با دلي پر از حادثه ميخواهم سكوتم را بشكنم و برايتان حرف بزنم .

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٤/۸/۱

برای آخرين بار

 

هو الباقی

اين بار آمده بود تا از همه آن چيزهايی که می خواست بگذرد بی انکه واهمه ای داشته باشد

حتی از خودش؛ يک گوشه نشسته بود و سر را در گودال پاهايش مخفی کرده بود و زمزمه کنان

حرفهايی را با لبانش مينواخت آنچنان آهنگين سخن ميگفت که گويا با معشوق خويش سخن ميگويد

نميدانم چه ميگفت اما توجه مرا جلب کرده بود آهسته کنارش رفتم و گوش دادم صوتش ميلرزيد و

صدای باران چشمانش را نيز ميتوانستم حس کنم او طلب بخشش ميکرد مگر چه کرده بود که اينگونه

زار ميزد 

انسان به دنيا می آيد زندگی ميکند و می ميرد

زندگی چيست آيا رفاه انسان؛ همين؛ چه بيهوده و چه زيبا و مهربانند کسانی که از جنس آب هستند

هميشه به فکر خدمت هستند خود از تمايلات خويش ميگذرند و به نيازمندان ياری ميرسانند به راستی

کدامين ما از اسراف گران نيستیم و بيهوده اسراف نميکنيم کدامين ما هميشه اول خدا را به ياد داريم

بعد نفس خويش را؛ کدامين ما اعمال خويش را توجيهه نميکنيم و شجاع و صادق هستيم..راستی

فصل سرما در راه هست بترسيد ای مردمی که چندين لباس داريد ولی همسايهء شما سردش هست

پس بيهوده دم از ايمان و قرآن نزنيد که قرآنی شدن کار هر کسی نيست

يا حق

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٤/٧/۱٢

الهام

 

به نام آفريدگار الهام

سلام

بعد از دير زمانی حال که با اسم الهام اينجا امدی برای تو چه ميتوان ارمغان آورد

ای کاش ميتوانستم در اين محيط مجازی تو را به آغوش گيرم و صادقانه بگويم

تو تنها ماه زندگيه من هستی

می خواهم بگويم ؛ از کلبه عشق ؛ به همه دوستان مهاجر که مهاجر ديگر تنها نيست و جفتی از جنس خويش يافته

برای پرواز

يادش بخير آن روزها اسم اين وبلاگ کلبه عشق نبود

و آن روز که تو را ديدم کلبه عشق شد اوايل اسم اين وبلاگ اين بود روزگار غريبيست نازنين

و اينک کلبه عشق کلبه ای که تو به آن رونق بخشيدی

الهام

نامت مرا مست می کند و همچون مرغی آشفته ؛ سرگردان؛

و چه زيباست نگاهت و زيباتر حيای نگاهت

آسمانی هستی و مرا آسمانی کرده ای

مهاجر می خواهد ديگر سفر نکند و کنار دستهای مهربانت ارام گيرد

در کنار زاينده رود ؛ به عشق تو و ادای احترام به همه خوبيهايی که تا به امروز برايش انجام داده ای

او می خواهد با تو عاشقانه تا ابد تا هميشه در کنار اين رود پر از معرفت آرام گيرد

 

پس اين مرغ خسته را بپذير و نوازش کن

يا حق

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٤/۳/۳

مردی که نفسش را کشت(۲)

 

ادامه......
در كتاب مرصادالعباد نوشته بود:
بدانكه سالك چون در مجاهده و رياضت نفس و تصفية دل شروع كند، بر ملك و ملكوت او را سلوك و عبور »
پيدا آيد و در هر مقام بمناسبت حال او وقايع كشف افتد.
و در اشعار ناصر خسرو خواند:
تو داري اژدهائي بر سر گنج، »
بكش اين اژدها، فارغ شو از رنج،
و گر قوتش دهي بد زهره باشي
« ! ز گنج بيكران بي بهره باشي
همة اين ابيات تهديدآميز پر از بيم و اميد كه براي كشتن نفس قلم فرسائي شده بود، جاي شك و ترديد براي
ميرزا حسينعلي باقي نگذاشت كه اولين قدم در راه سلوك كشتن نفس بهيمي و اهريمني است كه انسان را از
رسيدن ب ه مطلوب باز ميدارد . ميرزا حسينعلي ميخواست در آن واحد هم بطريق اهل نظر و استدلال و هم بطريق
اهل رياضت و مجاهده نفس خود را تزكيه كند . تقريبًا يكهفته ازين بين گذشت، ولي چيزيكه ماية دلسردي و
نااميدي او ميشد شك و ترديد بود، بخصوص پس از دقيق شدن در بعضي اشعار مانند اين شعر حافظ:
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو، »
« ! كه كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را
و يا :
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار، »
« . كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
اگر چه ميرزا حسينعلي ميدانست كه كلمات مي، ساقي، خرابات، پيرمغان و غيره از كنايات و اصطلاح عر فا است،
ولي با وجود اين تعبير بعضي از رباعيات خيام برايش خيلي دشوار بود و فكر او را مغشوش م يكرد.
كس خلد و جحيم را نديدست اي دل، »
گوئي كه از آن جهان رسيدست اي دل؟
اميد و هراس ما بچيزي است كزان:
« ! جز نام و نشانه نه پديدست اي دل
و يا اين رباعي:
خيام اگر زباده مستي، خوش باش، »
با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش.
چون عاقبت كار جهان نيستي است،
« . انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش
اين استادان دعوت بخوشي ميكردند، در صورتيكه او از ابتداي جواني همة خوشيها را بخودش حرام كرده بود . و
همين افكار يك افسوس تلخ از زندگي گذشته اش در او توليد كرد  اين زندگي كه در آن آنقدر گذشت كرده بود،
بخودش سخت گذرانيده بود، و حالا روزهاي او بطرز دردناكي صرف جستجوي فكر موهوم ميشد ! دوازده سال
بود كه بخودش رنج و مشقت ميداد، از كيف، از خوشي جواني بي بهره مانده بود و اكنون هم دستش خالي بود .
اين شك و ترديد همة اين افكار را بشكل سايه هاي مهيبي درآورده بود كه او را دنبال ميكردند . بخصوص شبها
در رختخواب سردي كه هميشه يكه و تنها در آن ميغلطيد، هر چه ميخواست فكرش را متوجه عوالم روحاني بكند
بمجرد اينكه خوابش ميبرد و افكارش تاريك ميشد صد گونه ديو او را وسوسه ميكردند . چقدر اتفاق ميافتاد كه
هراسان از خواب ميپريد و آب سرد بسر و رويش ميزد، از روز بعد خوراك خودش را كمتر ميكرد، شبها روي
كاه ميخوابيد. چه شيخ ابوالفضل هميشه اين شعر را براي او خوانده بود:
نفس چون سير گشت بستيزد، »
« . توس نآسا بهر سو آليزد
ميرزا حسينعلي ميدانست كه هر گاه بلغزد همة زحماتش بباد م يرود، ازين رو به رياضت و شكنجه تنش ميافزود.
ولي هر چه بيشتر خودش را آزار ميكرد، ديو شهوت بيشتر او را ش كنجه مينمود، تا اينكه تصميم گرفت برود
پيش يگانه رفيق و پير مرشدش آ شيخ ابوالفضل و شرح وقايع را براي او نقل بكند و دستور كلي از او بگيرد.
همانروز كه اين خيال برايش آمد نزديك غروب بود، لباسش را عوض كرد، دگمه هاي سرداريش را مرتب انداخت
و با گامهاي شمرده بسوي خانه مرشد روانه شد . وقتيكه رسيد ديد مردي بحال عصباني در خانة او ايستاده
فرياد م يكشيد و موهاي سرش را ميكند و بلند بلند ميگفت:
به آشيخ بگو، فردا ميبرمت عدليه، آنجا بمن جواب بدهي، دختر مرا برا خدمتكاري بردي و هزار بلا سرش »
آوردي، ناخوشش كردي، پولش را هم بالا كشيدي، يا بايد صيغه اش بكني يا شكمت را پاره مي كنم. آبروي چندين
« … و چند سال هام بباد رفت
ميرزا حسينعلي ديگر نتوانست طاقت بياورد، جلو رفت و آهسته گفت:
« . برادر، شما اشتباه كرديد. اينجا خانة شيخ ابوالفضل است »
همان بي همه چيز را مي گويم، همان آشيخ خدا ن اشناس را مي گويم. من ميدانم خانه هست، اما قايم شده، جرات »
« ! دارد بيايد بيرون آشي برايش بپزم كه رويش يكوجب روغن باشد، آخر فردا همديگر را م يبينيم
ميرزا حسينعلي چون ديد قضيه جدي است خودش را كنار كشيد و آهسته دور شد، ولي همين حرفها كافي بود
كه او را بيدار بكن د. آيا راست بود؟! آيا اشتباه نكرده؟ شيخ ابوالفضل كه باو كشتن نفس را قبل از همه چيز
توصيه مي كرد، آيا خودش نتوانسته درين مجاهده فايق بشود؟ آيا خود او لغزيده و يا او را اسباب دست خودش
كرده و گول زده است؟ دانستن اين مطلب براي او خيلي مهم بود . اگر راست است، آي ا همة صوفيان همينطور
بوده اند و چيزهائي مي گفتند كه خودشان باور نداشته اند و يا اينكار به مرشد او اختصاص دارد و ميان پيغمبران
او جرجيس را پيدا كرده؟ آيا در اينصورت مي تواند برود و همه شكنجه هاي روحي و همة بدبختيهاي خودش را
براي شيخ ابوالفضل نقل بكند، و همي ن آخوند چند جمله عربي بگويد، يك دستوري سخت تر بدهد و توي دلش باو
بخندد؟ نه، بايد همين امشب اين سر را روشن بكند . مدتي در خيابا نهاي خلوت ديوان ه وار گشت زد . بعد       داخل
جمعيت شد، بدون اينكه بچيزي فكر بكند، ميان همين جمعيتي كه پست ميشمرد و مادي ميدانست آهسته راه
مي رفت......

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٤/۳/۳

مردی که نفسش را کشت(۱)

 

 سلام اميدوارم اين داستان برای شما مفيد باشه...پس يا لطيف....

صادق هدايت


نفس اژدرهاست او كي مرده است. »
« . از غم بي آلتي افسرده است
مولوی


ميرزا حسينعلي هر روز صبح سر ساعت معين، با سرداري سياه، دگمه هاي انداخته، شلوار اتو زده و كفش
مشكي براق گامهاي مرتب بر ميداشت و از يكي از كوچه هاي طرف سرچشمه بيرون ميآمد، از جلو مسجد
سپهسالار ميگذشت، از كوچ ة صفي عليشاه پيچ ميخورد و به مدرسه ميرفت.
در ميان راه اطراف خودش را نگاه نميكرد . مثل اينكه فكر او متوجه چيز مخصوصي بود . قيافه اي نجيب و باوقار،
چشمهاي كو چك، لبهاي برجسته و سبيلهاي خرمائي داشت . ريش خودش را هميشه با ماشين ميزد، خيلي
متواضع و كم حرف بود.
ولي گاهي، طرف غروب از دور هيكل لاغر ميرزا حسينعلي را بيرون دروازه ميشد تشخيص داد كه دستهايش را
از پشت بهم وصل كرده، خيلي آهسته قدم ميزد، سرش پائين، پشتش خميد ه، مثل اينكه چيزي را جستجو مي كرد،
گاهي ميايستاد و زماني زير لب با خودش حرف ميزد.
مدير مدرسه و ساير معلمان نه از او خوششان ميامد و نه بدشان ميامد، بلكه يك تأثير اسرارآميز و دشوار در
آنها ميكرد . بر عكس شاگردان كه از او راضي بودند، چون نه ديده شده بود كه خشم ناك بشود و نه اينكه كسي
را بزند . خيلي آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار مينمود . ازين رو معروف بود كه كلاهش پشم ندارد، ولي
با وجود اين شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب ميبردند.
تنها كسيكه ميانه اش با ميرزا حسينعلي گرم بود و گاهي صحبت ميانشان ر د و بدل ميشد، شيخ ابوالفضل معلم
عربي بود كه خيلي ادعا داشت، پيوسته از درجة رياضت و كرامت خودش دم ميزد كه چند سال در عالم جذبه
بوده، چند سال حرف نميزده و خودش را فيلسوف دهر جانشين بوعلي سينا و مولوي و جالينوس ميدانست . ولي
از آن آخوندهاي خودپسند ظاهرساز بود كه معلوماتش را ب ه رخ مردم مي كشيد. هر حرفي كه بميان ميامد فورًا
يك مثل يا جملة عربي آب نكشيده و يا از اشعار شعرا به استشهاد آن ميآورد و با لبخند پيروزمندانه تأثير
حرفش را در چهرة حضار جستجو ميكرد . و اين خود غريب مينمود كه ميرزا حسينعلي معلم فارسي و تاريخ
ظاهرآ متجدد و بدون هيچ ادعا شيخ ابوالفضل را در دنيا ب ه رفاقت خودش انتخاب بكند، حتي گاهي شيخ را بخان ة
خودش ميبرد و گاهي هم بخانة او ميرفت.
ميرزا حسينعلي از خانواده هاي قديمي، آدمي با اطلاع و از هر حيث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ
التحصيل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموريت كار كرده بود،  ولي از سفر آخري كه برگشت در تهران
ماندني شد، و شغل معلمي را اختيار كرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد كه به كارهاي شخصي بپردازد، چه او
كار غريب و امتحان مشكلي را عهد هدار شده بود.
از بچگي، همانوقت كه آخوند سرخان ه براي او و برادرش ميامد ميرزا حسينعلي استعداد و قابليت مخصوصي در
فراگرفتن ادبيات و اشعار متصوفين و فلسفة آنها آشكار ميكرد، حتي به سبك صوفيان شعر ميساخت . معلم آنها
شيخ عبدالله كه خودش را از جرگة صوفيان ميدانست توجه مخصوصي نسبت به تلميذ خودش آشكار ميكرد،
افكار صوفيان باو تلقين مينمود و از شرح حالات عرفا و متصوفين براي او نقل ميكرد . بخصوص از علو مقام
« اناالحق » منصور حلاج براي او حكايت كرده بود كه منصور از مقام رياضت نفس بجائي رسيده بود كه بالاي دار
ميگفت: اين حكايت در فكر جوان ميرزا حسينعلي خيلي شاعرانه بود . و بالاخره يكروز شيخ عبدالله باو ا ظهار كرد
اين فكر هميشه «. با آن مايه كه در تو ميبينم هر گاه پيروي اهل طريقت را بكني بمراتب عاليه خواهي رسيد »: كه
بياد ميرزا حسينعلي بود، در مغز او نشو و نما كرده و ريشه دوانيده بود و هميشه آرزو ميكرد كه موقع مناسبي
بدست آورده، مشغول رياضت و كار بشود. بعد هم او و برادرش وارد مدرسة دارالفنون شدند، در آنجا هم ميرزا
حسينعلي در قسمت عربي و ادبي خيلي قوي شد . برادر كوچكش با افكار او همراه نبود، او را مسخره ميكرد و
م يگفت: اين خيالات بجز اينكه در زندگي انسانرا عقب بيندازد و جواني را بيخود از دست بدهد فايدة ديگري ندارد.
ولي ميرزا حسينعلي توي دلش بحرفهاي او ميخنديد، فكر او را مادي و كوچك ميپنداشت و برعكس در تصميم
خودش بيشتر لجوج ميشد و بواسطه همين اختلاف نظر، بعد از مرگ پدرش از هم جدا شدند . چيزيكه دوباره فكر
او را قوت داد اين بود كه در م سافرت اخيرش به كرمان به درويشي برخورد كه پس از مصاحباتي حرف ميرزا
عبدالله معلمشان را تاييد كرد و باو وعده داد هر گاه در تصوف كار بكند و بخودش رياضت بدهد ب ه مدارج عاليه
خواهد رسيد . اين شد كه پنج سال بود ميرزا حسينعلي كنج انزوا گزيده و در را بروي خويش و آشنا بسته، مجرد
زندگي مينمود و پس از فراغت از معلمي قسمت عمدة كار و رياضت او در خان هاش شروع ميشد.
خانة او كوچك و پاكيزه بود مثل تخم مرغ. يك ننه آشپز پير و يك خانه شاگرد داشت . از در كه وارد ميشد
لباسش را با احتياط  در ميآورد، به چوب رختي آويزان ميكرد، لبادة خاك ستري رنگي ميپوشيد و در كتابخانه اش
ميرفت. براي كتابخانه اش بزرگترين اطاق خانه را اختصاص داده بود . گوشة آن پهلوي پنجره يك دشك سفيد
افتاده بود، رويش دو متكا، جلو آن يك ميز كوتاه، روي آن چند جلد كتاب، با يك بسته كاغذ و قلم و دوات گذاشته
شده بود . كتابهاي روي م يز جلد هايش كار كرده بود و باقي كتابها بدون قفسه بندي در طاقچه هاي اطاق روي هم
چيده شده بود.
موضوع اين كتابها عرفان و فلسفة قديم و تصوف بود، تنها تفريح و سرگرمي او خواندن همين كتابها بود، كه تا
نصف شب جلو چراغ نفتي پشت ميز آنها را زير و رو ميكرد و ميخواند . پيش خودش تفسير ميكرد و آنچه كه
بنظرش مشكل يا مشكوك ميامد خارج نويس مينمود تا بعد با شيخ ابوالفضل سر هر كدام مباحثه بكند . نه اينكه
ميرزاحسينعلي از دانستن معني آنها عاجز بود، بلكه او بسياري از عوالم روحي و فلسفي را طي كرده بود و خيلي
بهتر از شيخ ابوالفضل به افكار موشكاف و به نكات خيلي دقيق بعضي اشعار صوفيان پي ميبرد، آنها را در
خودش حس مي كرد و يك دنياي ماوراء دنياي مادي در فكر خودش ايجاد كرده بود و همين سبب خودپسندي او
شده بود  چون او خودش را برتر از ساير مردم ميدانست و باين برتري خود اطمينان كامل داشت.
ميرزا حسينعلي ميدانست كه يك سر و رمزي در دنيا وجود دارد كه صوفيان بزرگ به آن پي برد هاند و اين مطلب
هم براي او آشكار بود كه براي شروع محتاج مرشد است يا كسي كه او را راهنمائي بكند، همانطوريكه شيخ
چون سالك را در بدايت حال خاطر در تفرق ه است، بايد صورت پير را در نظر بگيرد كه » عبدالله باو گفته بود كه
اين شد كه پس از جستجوي زياد شيخ ابوالفضل را پيدا كرد، اگرچه موافق سليقة او نبود «. جمعيت خاطر بهمرسد
و بجز حكم دادن چيز ديگري نميدانست و بهر مطلب مشكلي كه برميخورد مثل اينكه با بچه رفتار بكنند، مي گفت
هنوز زود است بعد شرح خواهيم داد و بالاخره شيخ ابوالفضل تنها چيزيكه باو توصيه كرد كشتن نفس بود،
اينكار را مقدم بر همه ميدانست . يعني بوسيلة رياضت بر نفس اماره غلبه كند، و شرح مبسوطي خطابه مانند پر از
اعدي عدوك » احاديث و اشعار كه در مقام كشتن نفس حاضر كرده بود براي او خواند . از آن جمله اين حديث كه
» : و اين حديث ديگر كه « دشم نترين دشمن تو خود تست كه در درون تست » يعني « نفسك التي بين جنبيك
« . هر كه او نفس كشت غازي بود » : چنانكه اوحدي گويد « جهادك في هواك
و باز در اين شعر :
نفس اگر شوخ شد خلافش كن »
« . تيغ جهل است در غلافش كن
و اين شعر ديگر:
نفس خود را بكش نبرد اينست، »
«. منتهاي كمال مرد اينست
كه سالك مسلك عرفان بايد مال » . از جمله چيزهائي كه شيخ ابوالفضل در ضمن موعظه خودش گفته بود اين بود
و منال و جاه و جلال و قدرت و حشمت را خوار شمارد، كه اعظم دولتها و لذتها همانا مطيع كردن نفس است.
چنانكه مكتبي گويد:
گر تو بر نفس خود شكست آري، »
«. دولت جاودان بدست آري
و بدان اي رفيق طريق كه اگر يكبار بهواي نفس تن فريفته شوي قدم در وادي هلاك نهاده باشي چنانكه سنائي »
فرمايد:
نفس تا رنجور داري چاكر درگاه تست، »
«. باز چون ميريش دادي، كم كند چون تو هزار
و نيز شيخ سعدي گويد:
مراد هر كه برآري مطيع امر تو شد »
« . خلاف نفس، كه فرمان دهد چو يافت مراد
و مشايخ طريقت نفس را سگي خوانده اند درنده كه بزنجير رياضت مقيد بايد داشت، و مدام از رها شدن او بر »
حذر بايد بود . ولي سالك نبايد كه بخود غره شود و راز ن هان را با مردم نادان بميان آرد، بلكه لازم باشد كه در
هر مشكلي با مرشد خود مشورت نمايد. چنانكه خواجه حافظ علي هالرحمه ميفرمايد:
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند »
« . جرمش آن بود كه اسرار هويدا م يكرد
ميرزا حسينعلي از قديم تمايل مخصوصي ب ه فلسفة هندي و رياضت داش ت و آرزو مي كرد براي تكميل معلومات
خودش به هندوستان برود و نزد جوكيان و ماهاتماها مشرف شده اسرار آنها را فرا بگيرد . اين بود كه ازين
پيشنهاد هيچ تعجب نكرد، بلكه برعكس آنرا با ايمان كامل استقبال نمود و همان روز كه بخانه برگشت از مثنوي
خطي فال گرفت اتفاقًا اين اشعار آمد:
نفس بي عهد است، زانرو كشتني است »
اودني و قبل هگاه اودني است.
نفسها را لايق است اين انجمن،
مرده را در خور بود گور و كفن.
نفس اگر چه زيرك است و خرده دان،
قبل هاش دنياست او را مرده دان.
آب وحي حق بدين مرده رسيد،
« !.. شد ز خاك مرده اي زنده پديد
اين تفال سبب شد كه ميرزا حسينعلي تصميم قطعي گرفت و همة جد و جهد خود را مصروف غلبه بر نفس بهيمي
كرد و مشغول رياضت شد . و غريب تر از همه اينكه در آنروز هر چه بيشتر در كتب متصوفين غور م ي كرد بيشتر
فكرش را درين مبارزه تاكيد مينمود. در رسالة نور وحدت نوشته بود:
اي سيد ! چند روزي رياضتي بر خود ميبايد گرفت و انفاس را مصروف اين انديشه بايد ساخت، تا خيال باطل از »
« . ميان بدر رود و خيال حق بجاي آن بنشيند
در كنزالرموز مير حسيني خواند:
از مقام سركشي بيرون برش، »
« . مار اماره است، ميزن بر سرش

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸٤/٢/٢٤

از هر طرف نرفته به بن بست ميرسيم

 

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو


در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
 اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

 
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
 مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو

 
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
 همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

 
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو


 اين سوت آخر است و غريبانه مي رود 
 تنهاترين مسافر تو از ديار تو


هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

 
اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

 

محمد علی بهمنی


 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/۱٢/۱۳

نفرين

 

.......

نفرين بايد کرد خودم را .. ..گاهی چه ساده میپنداری مومنی  اما غافل از آنکه در مردابی گرفتاری بی آنکه بفهمی تا عمق دوستت دارم در کثافت غوطه وری...

سبک بود آبی را که ديشب در تلاطم دريا روی ذهنم متولد کردی....

آنقدر پرم که اگر خودت به کنارم آيی متحير ميشوی آری ميدانم که از رگ گردن هم نزديکتری.ولی چه سود وقتی...................

ديگر نوشتن هم معنی ندارد..وقتی که بفهمی همه چيز اشتباه بوده و اصلا چه سود که بميری يا نه

ميخواهم بروم آنجايی که هيچ هم نوعی نباشد تا راحت بخوابم بی هيچ فکر پريشانی.......

ای کاش هيچ وقت نميفهميدم که احساس چيزه خوبيست و ايمان پنج حرف دارد 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/۱۱/٢۸

و اينک زمان گريستن نيست

 

سلام بر مهدی او که نگران است و شايد غمگين ..آری از احوال شيعيان و آنهايی که دلش را شکسته اند

 

یا حسین

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/۱۱/۱٤

آمدم اينبار با حال دگر

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

فالله خير حفظا و هو ارحم الراحمين

 

سلام به همه ..همه آنهايی که هنوز ميدانند مسافرند و رفتنی

و هيچگاه اسير کلامی نشده اند جز کلام حق

سلام به مهربان هميشگی و تنها ستاره آسمان شهر دلم تنها گل مريم وجودم

........................................

اينبار تنها به خاطر تو با آبی نوشتم چرا که هم دلت آبيست و هم نگاهت آسمانی

باز آمدم اما جور ديگر و يا بهتر بگويم با حالی ديگر حالی که توصيفش نتوان کرد ..

قرار بر اين نبود اينک بنويسم اما حسی غريب وادارم کرد اميد آنکه بتوان با نوشتن به آرامش رسيد

و دوست خوبم عزيزی که برايم نغمه ای زيبا گذاشته سلام بر تو... نميشناسمت وای کاش تو را ميشناختم پس منتظرت خواهم ماند برای آشنايی  از همين دريچه غربت

که گاهی خواهم نوشت اگر زمان اجازه دهد و زمانه نيز هم

 هوا بس ناجوانمردانه سرد است و بايد يادمان باشد که بابا نان دارد و با اسب می آيد..پس اگر می خواهم ... اگر ميخواهم که نان بياورم بايد بيرون روم ..آری عيبی ندارد بگذار هوا سرد باشد برای تو هر کاری خواهم کرد

يا حق

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/۱۱/۱٢

بی نام

 

يا لطيف

به من گفته اي بدون خبر بازگشت نكنم ؟ ببين اين ابرهاي سفيد را كه از جلوي ماه رد مي شوند از مغرب به مشرق  خبر مي برند ، ولي  صبر لازم  است . درباره ي خودم نمي دانم  براي خبر آوردن لازم است  تا آخر عمر صبر كنم ، يا نه ؟

هنوز تو را مي بينم در مقابل در ايستاده اي . رو به بالا بنا به عادت نگاه مي كني

كي خبر مرا به تو مي آورد ؟

 نسيم خنكي  كه مو هايت را تكان مي دهد صداي من است . بارها از تو مي گذرد و تو  او را نخواهي شناخت ! ...! يك قطره ي شفاف  در اين وقت سحر روي دست تو مي افتد . گمان  نكن باران است طبيعت  پر از كاينات است . وقتي كه عاشق از معشوقه اش  دور مي شود ، بعد ها خيلي چيزها شبيه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر مي گذرند ، قطره ي باران كه در خاموشي شب خيلي  محزون به زمين مي آيد شبيه به اشك  آن عاشق است

چه قدر رقت انگيز است كه گل به محض  شكفتن ، پژمرده شود !  قلب در دست اطفال همين حال را دارد

مگر تو نمي خواهي  مرا از خودت  دور كني . اگر جز اين است ، به من بگو  امشب بدون خبر  مي توانم  بازگشت كنم ، يا نه ؟

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/٦/٢٢

خداحافظی

 

 

 

 

خدانگهدار

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/٦/۱۱

اعتکاف

 

آرام و آهسته نشسته است ...نجوا میکند با چه کسی ..اشک میریزد ...برای کی...کنارش میروم و آهسته گوش میدهم چه عاشقانه خدا را صدا میزند..درونش آشفته است...چه محفل زیبایی بود ..

دانشگاه را میگویم... تهران... شهری که شاید این روزها نفس کشیدن در آن به سادگی نیست اما این 3 روز چقدر راحت نفس کشیدم

خوشا به حال آنان که سعادت پیدا کردند و استفاده کردند از این محفل الهی ...

شاید گاهی اوقات بد نباشد فارغ از این دنیا و دیوارهای اهنی به مکانی پناه ببریم که بوی خدا را میدهد

آنجا که دیگر از نیرنگ و دورویی...دروغ...گناه ..خبری نیست ...

گاهی اوقات دلمون بدجوری میگیره اصلا بذارید خودمونی حرف بزنم پیش اومده براتون یه وقتایی احساس کنید دیگه اخر خط باشید ..دیگه غریب باشید دیگه فکر کنید کسی نیست دستتونو بگیره

دیگه سنگ صبوری ندارید ...آره میدونم که پیش اومده...نمیدونم چرا احساس میکنم سرشت همه انسانها از غمه...هیچ موقع اروم نمیشن تا وقتی که در اغوشت آرام گیرند

باز کن آغوشت را میخواهم مثل کودکی که سخت به مادرش میچسبد تو را چنگ بزنم تو را و تمامیه خودم را ....وچه پیچیده است راز خلقت ما

دل من گاهی وقتا میگیره.....دوست دارم چشمامو گریه بگیره

نمیخوام کسی برام حرف بزنه...نمیخوام دیگه صدایی بشنوم

نمیخوام تو شهر غربت بمونم...نمیخوام غریب و تنها بمونم

فقط اون لحظه میخوام با تو باشم

میخوام از همه دنیا دور باشم

بشینم تنها یه گوشه آشنا

بخونم کتاب عشق و ای خدا

میخوام اون لحظه با من حرف بزنی

تمومه گناهامو تو عفو کنی

منم اون بنده عاصی کویر

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

۱۳۸۳/٦/٦

اعتراف

 

يا لطيف
یادته من وتو داشتیم ساده زندگی میکردیم
از همین چشمه شفاف ،رفع تشنگی میکردیم
یه دفعه یه مهمون اومد ،عقلم رو یه جوری دزدید
دل تو به روش نیاورد ،از همون دقیقه فهمید
اولش فکر نمیکردم ،که دلم رو برده باشه
یا دلم گوله چشمای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم ،دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه من باخبر شد
اولش گفتم یه حسه ، یا یه احترامه ساده
اما بعد دیدم که عشقه ،آخه اندازش زیاده
تو بازم طاقت آوردی ، مثل پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفیده ، سرگذشت من غم انگیز
اما روحه من یه دریاست،پر از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجهاش،خنجر های حرفه مردم
آخ که چه لذتی داره ،نازه چشمات رو کشیدن
رفتنه یه راه دشوار ،واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم،اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو ،به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت،خونه صد تا ستاره ست
تو که لبخند طلاییت،واسه من عمره دوباره ست
بیا و مثل گذشته ،جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم، بیا و بهم کمک کن

پيام هاي ديگران ()

      موزیک  موزیک وبلاگ   موزیک